بخاری
...اينجا حرارت عشق جاريست
موضوع انشا: تابستان خود را چگونه گذراندید؟ پایان. تا صبح - طبق معمول - بیدار ماندم.اذان می زد و من کیف می کردم از این همه سکوت و بعدش هم رفتم نماز بخوانم که... ***************** ***************** ***************** ***************** ***************** ***************** نه خواهر عزیز،نه برادر محترم،اتفاقا دقیقا همین الان وقتش بود...همین ماه رمضان.که مزیک متن همه ختم قرآن هایت حساب و کتاب کنی...که موتوا قبل ان تموتوا... ***************** همه مان بلدیم مثل بلبل حرف بزنیم.(من بهتر از شما!)منتهی "در زمان غیبت،به کسی منتظر گفته می شود و کسی می تواند زندگی کند که منتظر باشد.منتظر شهادت...منتظر ظهور امام زمان(عج)".(1) مرگ،همسایه آدمی است.همنشین هر لحظه مان.و در روایت است که عزرائیل(ع) هر شبانه روز پنج بار به هر انسان سر می زند... ***************** امام صادق(ع) می فرمایند: نمازهایتان را به گونه ای بخوانید که گویی آخرین نماز عمرتان است. ***************** من آماده نیستم؛و به احتمال یک دوم فردا کسی از همسایه هامان خواهد نوشت: "دیشب یکی مرده بود..." 1: شهید مهدی زین الدین آخیییش.....آدم بعد کنکور،آپ کنه،اونم با نوت بوک پسر خاله محترم،اونم دقیقا زمانی که با مرحوم شدن استاد آذر یزدی سر و کله می زنه..... چه شود.... ان شا الله زودتر از قبل تر ها به روز می کنم.با قالبی جدید، و حرف های تازه. یاعلی مدد. موضوع انشا: کنکور بهتر است یا وبلاگ؟ یا: چرا وبلاگ شما تعطیل می شود؟ یا: آیا شما در انتخابات،کاندیدا می شوید؟ یا: * مقدمه: این وبلاگ تا تیرماه هشتادوهشت،تعطیل می شود. متن اصلی: آخ از این کنکور.....که همه چیز "آدم" را تعطیل می کند؛حتی وبلاگ "آدم" را..... . نتیجه گیری: الف) ما وبلاگمان را تعطیل می کنیم تا علف هرزی برای اجتماع نباشیم؛حمال در نیاییم و آدم بشویم؛مثل معلم عزیز و بهتر از جانمان. ب) برمی گردم... ج) حلال کنید اگر سر نزدم بهتان. د) انرژی هسته ای حق مسلم ماست. ه) خداحافظی پیامبر اعظم "یا علی" بود... ................................................................................ * : سه نقطه. فقط آمدم بگویم که چقدر کیف کردم از حرکت الزیدی...چقدر کیف کردم.... و کل کشیدن مادرش هنوز در گوشم* زنگ می زند.وجمله آن خبرنگار فرنگی که می گفت: He wanna say: look! You are a liar…. ـــ خدا ثواب بدهد.... ...................................................................................................... *: در گوش سالمم.
مقدمه:به قول سعدی بر خدای عزوجل – نعوذ بالله – منت می گذاریم که موجب قربت بشود و شکرش را به جای می آوریم تا نعمت بگیریم.
متن: عرض به خدمت معلم عزیز تر از جان و دوستان مهربانم که ما تابستانمان را خیلی خوب گذراندیم و کلی بزرگ شدیم و علف هرزی برای جامعه نبودیم و حمال هم نشدیم.راستش خیلی هم خوش گذشت اتفاقا.خوب مثلا ما امسال کنکوری بودیم و خرداد ماه کنکور داده بودیم و بدین ترتیب می بایست کل ماه اول تابستان را بهمان خوش بگذرد تا خستگی چهار ساعت کنکور از تنمان در برود.
البته ما خیلی هم به فکر خودمان نبودیم و ما دانش آموزی نیستیم که همه اش خرخوانی کنیم و غیر از خانه و مدرسه و کلاس کنکور هیچ چیز نبینیم و خیلی چیز ها بلدیم و خیلی به فکر خودمان وجامعه مان بودیم تا حمال در نیاییم و علف هرز جامعه مان نشویم.مثلا اینکه همین مسائل سیاسی کشورمان را به خوبی و به بهترین شکل ممکن درک کردیم و ما به فکر استقلال و آزادی و عزت انسانی خود بودیم و برای اثبات این امر مهم و بالاخص برای اینکه ثابت کنیم حمال نیستیم،به تقلب در انتخابات اخیر که توهین به شعور ما و نشان دهنده بی قانونی کشور ماست،اعتراض خیلی خیلی خیلی خیلی وسیعی کردیم و دهانمان را با پارچه های زرد و آبی و قرمز(و نه سبز)بستیم و با مانتو های زرد و آبی(و نه سبز) و با موهای مشکی(و نه سبز) و با کفش اسپرتمان که سفید است(و نه سبز) و با آرایشی به رنگی غیر از سبز،به این مهم اعتراض کردیم که اصل حالش اینجا بود.چون سر راهمان به بی عدالتی که در حق کشور ایران و ملت ایرانی و امت اسلامی و جامعه اقلیت های مذهبی و ترک های ایران و لر های ایران و دروایش اهل حق و جامعه بهاییت و وهابیت و شبکه های بی بی سی و فاکس نیوز و وی او ای و خیلی جاهای دیگر شده بود،اعتراض بسیار وسیعی کردیم و بانک هم آتش زدیم که کلی حال داد.اتوبوس های واحد شهری را هم ترکاندیم که بسیار در احقاق حق همیشه مسلم ما تاثیر گزار بود.و ما البته شعار اصلی مان قانون مداری بود.
البته کلی هم اعلامیه و این حرفها ارائه دادیم که نشان می داد ما بر حق هستیم و همه جهان با ما هستند و این اطلاعاتی که من دارم ثابت می کند که دید سیاسی من در این تابستان بسیار وسیع شده است و من دیگر نوک دماغم را نمی بینم و علف هرز نیستم.
البته ما فقط در سیاست استاد نشدیم؛بلکه ماه مبارک و مقدس رمضان هم به سراغ ما آمد و ما هم مشتاقانه به سراغ او رفتیم و البته – ریا نشود – همه روزها را روزه بودیم و فقط شب ها غذا می خوردیم و برای همه دعا می کردیم تا خداوند همه را مثل ما در همه چیز استاد کند تا هیچ کس علف هرز جامعه اش نباشد که خیلی بد است.
البته اوج بزرگ شدن ما در این تابستان در روز قدس بود.(که آخرین جمعه ماه مبارک و مقدس رمضان را قدس گویند و البته نمی دانم ضرب المثل"چراغی که به خانه رواست،به مسجد حرام است"چرا در این جا مثل همه بی عدالتی های دیگر این کشور،رعایت نشده است و به جایش ما را تعریب کرده اند و تمدن ایرانی مان را نادیده گرفته اند و سنت عربی برایمان گذاشته اند و این جمله عربی "الجار ثم الدار" را بر ضرب المثل ایرانی مان برتری داده اند.و با اینکه ما اینهمه استان محروم داریم،چرا آخرین جمعه ماه مبارک و مقدس رمضان به قدس و این رافضی ها و سنی هایی که اصلا مسلمان نیستند ربط پیدا می کند.و چرا اصلا نگفته اند"روز سیستان" که استان محرومی است.و گفته اند"روز قدس" که خیلی هم محروم نیست و ایران مدام به آنجا سلاح می فرستد و ما بمب هسته ای نداریم و اگر هم داشته باشیم به کسی چه اصلا.)
بله می گفتم.اوج بزرگ شدن ما در این تابستان،آخرین جمعه ماه مبارک و مقدس رمضان بود که سیاست و دین - متاسفانه – با هم قاطی شدند و ما خودمان و آزادی خواهی مان را اثبات کردیم.چون به تظاهرات روز قدس رفتیم و خیلی کیف داد.چون ما عکس رهبر جامعه مان را سروته گرفتیم و به همراه شعار بغل دستی مان که "مرگ بر آمریکا" بود،شعار "مرگ بر روسیه" سر دادیم.و اصلا هم لباس هایمان را رنگ هم نپوشیدیم،چون باعث تابلو شدنمان می شد.(و اصلا هم صهیونیست از ما حمایت نکرد.چون ما چیزی که آنها می خواهند را نمی گوییم و بیخود خودشان را به ما می چسبانند و ما فقط "به دنبال عزت و حفظ کرامت انسانی هستیم" و "ولایت مطلقه فقیه را کلید و راس همه امور می دانیم" و "همه اهدافمان را تحت لوای ولایت فقیه می دانیم"؛بعله.
نتیجه: نتیجه این که خلاصه کلی این تابستان بزرگ شدیم.و من همین جا از معلم خوبم که همچون شمع می سوزد و کلاس را گرم می کند تشکر می کنم که به من علم می آموزد و همه اش به من نمره های بیست می دهد.
از پنجره اتاق،صدای فریاد مردی شنیده می شد که بلند داد می زد بر سر یک زن که صدای مویه اش تا طبقه چهارم- منزل ما- می آمد!عجیب بود برایم که "سر صبحی چه حالی برای دعوا دارند!" و یا اینکه "آدم برای نماز صبح بیدار بشود و بعد با همسرش - احتمالا سر هیچ و پوچ- بحث کند...نوبرش را آورده اند این مردم!"
خلاصه بعد از انجام وظیفه،با فکر دعوای عجیب و غریب همسایه ای که تا به حال حتی صدای حیوان خانگی شان را هم هیچ کداممان نشنیده بودیم،به خواب رفتم و گذشت...
صبح،با صدای گرفته جیغ زن از خواب پریدم.یک لحظه فکرم به دعوای دیشب رفت که احتمال نمی دادم به اینجا بکشد...داشتم خودم را جمع و جور می کردم که صدای جیغ کشیدن یک زن را کنار بگذارم و بخوابم که یکی گفت:
به عزت و شرف لا اله الا الله...
دیشب یکی مرده بود...
*****************
زن جیغ می زد...من جیغ می زدم...من جیغ نمی زدم....من لال شده بودم از هول...از اینکه چه فکرها که نکردم.اصلا از اینکه چرا من نباید به یاد مرگ می بودم؟...چرا «مرگ» به فکرم نرسیده بود؟
*****************
«مرگ»........دوباره گم شدم میان فریادهای لا اله الا الله....بین جیغ های زن جوان...بین افکار خودم...اینکه یک روز هم مرا همین طور روی دست می گیرند و می برند...
مرد تکرار کرد: محمد رسول الله...
من هم تکرار کردم؛برای خودم.
قبل تر ها دیده بودم ذکر تلقین را میان انبوه دعاهای نورانی مفاتیح الجنان.اصلا گاهی آنقدر کنجکاوش می شدم که یادم می رفت همه چیز،یادم می رفت که کجایم و چرا می شنوم که کسی می گوید: افهمی و اسمعی...
یادم به روزهای عجیب و غریبی افتاد راستش.یاد فوت یکی از اقوام که بانوی سیده ای بود و عزیز همه.که تصورش هیچ گاه از ذهنم خارج نشده تا به حال.تن و بدنی ضعیف و ظریف البته،به غایت کم توان و فرتوت،کم بینا و این اواخر فراموشی.روز فوتش نبودم اما تمام اعمال کفن و دفن او را بی کم و کاست دنبال کرده بودم.گفتم برایت،یادم افتاد به مراسم دفن او،که چگونه پیکرش راداخل قبر گذاشتند...برایش تلقین خواندند...رویش سنگ گذاشتند و خاک ریختند...و من خودم را گذاشته بودم جای او...اولین باری که جدی جدی به مرگ فکر کردم.
یادم افتاد به داستان«فریب».که روایتی داشت غیر مستقیم از معصوم(ع) که مرده باور ندارد که مرده است تا زمانی که رویش خاک می ریزند و او سرش را بالا می آورد و سرش که به سنگ می خورد،تازه باور می کند که مرده است...
اگر این حدیث،موثق هم نباشد قابل تامل است: آیا باور دارم که می میرم؟
فکری دیگر که کمی غیر مستقیم تر بود و من باب یادآوری.اینکه امام الرئوف الرضا(ع) جایی به اصحاب می فرمایند:کجایند شیعه های ما؟کجاست سلمان؟کجاست ابوذر؟کجاست عمار؟کجاست کمیل؟...اینها شیعه های ما هستند...
+++ من شیعه هستم؟مرا می شود نام برد اصلا؟
من آماده نیستم....
و یادم افتاد به جمله ای که در یک همایش از حاج آقا مهدوی شنیدم(که این حاج آقا همان حاج آقا مهدوی سی دی معروف طلائیه است.)جمله ای که تا مدت ها آتش به زندگی ام زده بود.(و آخرش هم...!)جمله ای که مضمون آن چنین بود که روزی می رسد که امام زمان(عج) ظهور کرده است.در راهی می روند که می بینند چند جوان هجده،نوزده ساله گوشه ای به صحبت مشغول اند.حضرت به سمت آنها می روند و از آنان می پرسند: ای جوان،آیا در دین خودت فقیه شده ای یا نه؟که اگر آری،که چه بهتر؛و اگر نه،جواب می شنود که برو..مرا با تو کاری نیست...
آخرالزمان است دیگر...! دنیا و عروس هزار داماد؛دامادهایی که از قول نبی خدا(ع) عروس دنیا آنها را به بازی گرفته است.
ما را به بازی گرفته است؛آن قدر که یادمان رفته است روزی قرار است برایمان داد بزنند:به عزت و شرف لا اله الا الله...
*****************
| Design By : Night Skin |



